




|
تنهایی های هستی منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم-به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
|
دریغ که کسی در همه عالم نمیداند که چه میگویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان میشناسند که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و ازینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به «بودن» نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن میکرد نه معشوق من بود. معشوق من، رزاس من، موعود بکت، «گودو»ی بکت است، منتظری که هیچگاه نمیرسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد، چنانکه این عشق نیز… هم…" مجموعه آثار/ گفتگوهای تنهایی / کتر علی شریعتی
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 23:36 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
از هر که پرسیدم گفت فراموشش کن اما چگونه هیچکس نگفت یکی گفت دیگر بدو فکر نکن اما چگونه به او فکر نکنم در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است دیگری گفت دیگر به او نگاهی نکن اما چگونه نگاهش نکنم در حالی که نگاه تنها مسیر میان من و اوست دیگری گفت نگاهش را نادیده بگیر اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم در حالی نگاهش در آینه پیداست تمام راه حلها را امتحان کردم اما نشد هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است همان نگاه اول روز چگونه می توانم فراموشش کنم در حالی که در تک تک ستاره آسمان بر قطره ی موج های دریا بر برگ سبز سرو نامش را نوشته ام از صدای چکاوک از صدای بلبل از سکوت قاصدک تنها صدای سلام او را می شناسم در هر آینه ای بر هر دیواری قابی از نگاهش نصب کرده ام حال از خود تو می پرسم چگونه فراموشت کنم چگونه دیگر نگاهت نکنم چگونه دیگر نامت را نیاورم چگونه دیگر در آینه بنگرم چگونه دیگر صدایت را نشنوم چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ای کاش پاسخم می دادی ای کاش فقط برای یک لحظه سکوت را می شکستی از تو بپرسم چگونه به آسمان نگاه کنم ماه رخ تو را هرشب تمام نبینم چگونه چشمه آب را بنگرم جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد چگون به کوه نگاهی اندازم عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم چگونه از کنار نسیم بگذرم بوی خوش تو به مشامم نرسد چگونه موج های دریا را ببینم یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم چگونه بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم هر چند جز نگاهت هیچ ندارم وداع کنم فرض کنم از ابتدا هیچ نداشته ام چگونه باور کنم حرف های شقایق همه دورغ بوده است تمام حرف های قاصدک امید گنجشک تمام خاطرات پرستو چگونه باور کنم تو دیگر نگاهم نخوای کرد چگونه باور کنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده نو را از من جدا کرد چگونه باور کنم آن بیابان که جز برهوت تنهایی نیست خیلی وقت است آغاز گشته است چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی چگونه باور کنم جاده سنگ دلی اش را برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت چگونه باور کنم ماه از سرزمین من گریخت بی آنکه مهتابی او را بر باید تو بگو چگونه باید باور کنم [ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 1:36 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 20:49 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 21:43 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
دلم می خواهد دلتنگی کنم
بی این " آرام بگیر " ها! می خواهم آرام رو به رویت بنشینم، تو بفهمی چه مرگم است! می خواهم تو شعرم کنی! شعری با واژه های فاخر لبریز، با قافیه های بی قرار! دلم می خواهد مرا ببوسی! نه از آن بوسه های بی تکلف تابستانی! نه برای آخرین بار نراقی ... بوسه ای مملو از حرف! که فریادی باشد بر التهاب گونه هایم ... جایی نزدیک گوش ها ... آنوقت صدایم کنی ... یک بار هم شده ... بی آنکه دلم بخواهد! فریادم کنی و پژواک صدایت هزار اسم شود!! [ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 23:22 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
سلام دوستان عزیز من نمیتونم برای کسی نظر بدم تو قسمت نظرات نمیدونمم ایراد از کجاااااااااااااااااااس یکی کمکم کنه لطفا [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 7:16 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
دکتر علی شریعتی
[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:30 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
بعضي حرفها مال نگفتن اند...مال الوده نشدن در
دايره ي كلمات...همانجا كنج پستوي دل كه باشند,حرمت دارند...زاده كه شوند... انگار مرده اند . . . [ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 20:2 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
dostane aziz. mokhatabe man shakhse khasi nist. lotfan kasi be khodesh nagire. vali moteasefane haghighat dare...
[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 21:40 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام، مستم باز مي لرزد، دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست! آبرويم را نريزي ، دل ! اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است ...
(مهدی اخوان ثالث) [ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 11:53 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 20:3 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
دلم ژاستیل میخواد ای خدا هیشکیم نمیره برام بگیره من
میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااام
[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 22:41 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
دوستان عزیز ببخشید هنوز جواب کامنت هاتون رو ندادم . . .
[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 8:37 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه
بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای [ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 0:14 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی ونام من شقایق شد (منبع وبلاگ راز شقایق) [ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ] [ 20:21 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .. [ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ] [ 0:5 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
نازي : بيا زير چتر من که بارون خيست نکنه
استاد حسین پناهی (روحش شاد ) [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 14:25 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
میاندیشم که گناه، تکرار تجربههاست و شیطان از دریچهی صدف پوسیدهیی سرک کشیدُ گفت: «خداوند، ادارهی جهان را به انسان سپرده است!» در ساحل بودم، از مرغ دریایی ندا رسید هیچ کلمهیی سفیدی حضور مرا آیینه نمیشود! گوش دادم به سقوط بلوط پیر، در جنگل انبوهِ پشت سرم... و باد، ندا داد : « راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان! » و نهال نو میگفت: « روز و شب حیات مرا کفاف میدهد! » زمستانی از پی زمستانی میگذشت، تا در بامدادی سفید شعلهیی در هیات زنی دستش را بر شانه یسردم گذاشت ... « حسین پناهی » [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 0:38 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
ممنون از دوستانی که لطف زیادشون شامل حالم میشه و هیچ وقت تنهام نمیزارن و
ممنون از کسایی که بهم فحش میدن منو این همه خوشبختی محاله [ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 0:25 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
ما بی صدا مطالعه می کردیم
[ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 16:13 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:… ...به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی [ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 18:31 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
سلام یه حرفایی هست که شاید هیچوقت نتونم به زبون بیارم نمیدونم تا حالا این همه ترسو نبودم همیشه حرفمو میگفتم و هرچه باداباد شاید این تنها وقتیه که دارم محتاطانه عمل میکنم از این شخصیت بدم میاد اره نمیتونم تحمل کنم که دارم عین دخترای ترسو از عواقب کاری که میخوام انجام بدم میترسم وای که چقد عوض شدم حالم داره به هم میخوره نه نمیخوام میخوام هستی سابق باشم میخوام دلم واسه مامانم تنگ شده کاش میتونستم برم پیششون اخ که چقد امشب شب بدیه مثل چند سال پیش شدم نه نباید بشم نه باید بزارم شکستم بده من میتونم من من م ن
[ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 23:50 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی
جفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی [ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ] [ 23:44 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
یک زنم زنی که فرق زیادی دارد با تو لااقل تفاوت دیگری هم برایم قائل شو عمرم را از عرض حساب کن مانند ، عرض خوشبختیم عرض داشته هایم عرض حقم ، حقی که مستحقش هستم و عرض ، ارزشهایی که به من میدهید آنوقت خواهی دید که نوزادی نو پایم .
دوستان عزیز هرکس میدونه این شعراز کیه لطفا تو نظرات بهم بگه. . . دوستون دارم [ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 8:43 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است
[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 22:33 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
سال نو میلادی رو به همه تبریک میگم [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 22:19 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟! پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست! از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!... اصلا این "او" را که بازی داد؟!... که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"! می بینی قصه ی عشقمان!
[ جمعه دهم دی 1389 ] [ 7:6 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
[ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 19:33 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
باورم نقش یقین بود در آیینه ی تو تو چنان سنگ
که آیینه شکست
حال در آینه فریاد شکستن جاری ست
باورم نیست که نقش من و توست
که در آیینه
چنین می شکند در خویشم . . . [ جمعه سوم دی 1389 ] [ 23:59 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 18:40 ] [ هستی ایرانی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||