تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
تنهایی های هستی

تنهایی های هستی
منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم-به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
اگر زن دیگری مرد شمارا دزدید  , بهترین انتقام این است که به آن زن

اجازه دهید که مردتان را نگه دارد ....

چون " مردان واقعی " امکان دزدیده شدن ندارند . . . !!!!!

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:40 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال

نغهمیدنش پول میگیرد.

                   

                          ........... احمد شاملو ...............

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:39 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

دریغ که کسی در همه عالم نمی‌داند که چه می‌گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند که آدمیان عشق خدا را می‌شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و ازینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به «بودن» نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می‌کرد نه معشوق من بود. معشوق من، رزاس من، موعود بکت، «گودو»ی بکت است، منتظری که هیچگاه نمی‌رسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می‌گیرد، چنانکه این عشق نیز… هم…"

مجموعه آثار/ گفتگوهای تنهایی / کتر علی شریعتی

 

 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 23:36 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

از هر که پرسیدم

 گفت فراموشش کن

اما چگونه

هیچکس نگفت

یکی گفت

دیگر بدو فکر نکن

اما چگونه به او فکر نکنم

در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است

دیگری گفت

دیگر به او نگاهی نکن

اما چگونه نگاهش نکنم

در حالی که نگاه تنها مسیر میان من و اوست

دیگری گفت

نگاهش را نادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم

در حالی نگاهش در آینه پیداست

تمام راه حلها را امتحان کردم

اما نشد

هر روز خاطره اش تازه تر است

از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است

همان نگاه اول روز

چگونه می توانم فراموشش کنم

در حالی که در تک تک ستاره آسمان

بر قطره ی موج های دریا

بر برگ سبز سرو نامش را نوشته ام

از صدای چکاوک

از صدای بلبل

از سکوت قاصدک

تنها صدای سلام او را می شناسم

در هر آینه ای

بر هر دیواری

قابی از نگاهش نصب کرده ام

حال از خود تو می پرسم

چگونه فراموشت کنم

چگونه دیگر نگاهت نکنم

چگونه دیگر نامت را نیاورم

چگونه دیگر در آینه بنگرم

چگونه دیگر صدایت را نشنوم

چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم

ای کاش پاسخم می دادی

ای کاش فقط برای یک لحظه سکوت را می شکستی

از تو بپرسم

چگونه به آسمان نگاه کنم

ماه رخ تو را هرشب تمام نبینم

چگونه چشمه آب را بنگرم

جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد

چگون به کوه نگاهی اندازم

عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم

چگونه از کنار نسیم بگذرم

بوی خوش تو به مشامم نرسد

چگونه موج های دریا را ببینم

یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم

چگونه

بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم

هر چند جز نگاهت هیچ ندارم

وداع کنم

فرض کنم از ابتدا هیچ نداشته ام

چگونه باور کنم حرف های شقایق همه دورغ بوده است

تمام حرف های قاصدک

امید گنجشک

تمام خاطرات پرستو

چگونه باور کنم تو دیگر نگاهم نخوای کرد

چگونه باور کنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده نو را از من جدا کرد

چگونه باور کنم آن بیابان که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است آغاز گشته است

چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی

چگونه باور کنم جاده سنگ دلی اش را

برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت

چگونه باور کنم ماه از سرزمین من گریخت

بی آنکه مهتابی او را بر باید

تو بگو چگونه باید باور کنم

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 1:36 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
Slide 2 •چقدر فراموش كردن تو دشوار است.عذاب آورتر از هر شكنجه اي.دلم براي لحظه ها تنگ نيست.براي خودت تنگ است. كوشيده ام از خاطر ببرمت...چه بيهوده! هربار قدرتمند تر از پيش در ذهنم زنده ميشوي. در برابر هر تازه واردي كه قرار ميگيرم پركشش تر از گذشته در برابر ديدگانم خودنمايي ميكني.انگار بخواهي يادآوري كني كه هرگز كسي  جاي تو را در زندگيم نخواهد گرفت...و حق با توست. تا به اكنون هيچ خاطره اي به شيريني خاطرات تو نبوده است.تو يكي بيش نبودي و نيستي...و نخواهي بود. همچون يك اثر قديمي بر ديوار ذهن و قلبم حك شده اي چنانكه هيچ حادثه اي یا هيچ طوفاني نخواهد توانست نقش تو را از وجودم بزدايد. زيباترين احساساتم را-همه را-پيشتر به تو بخشيده ام.گواراي وجودت باد. هرجا كه هستي....شاد باش و خرم.و اگر روزي از گذشته ها ياد كردي  از آنها كه صادقانه ترين نوع دوست داشتن را با تو شريك بودند وخاطره انگيزترين لحظات را با تو سپري كردند....برايشان دعا كن. دعا كن تا دست تقدير دوباره با آنها يار باشد •. هرجا كه هستي....جاي منهم خوشبخت باش •  •
[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 20:49 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
Slide 3 آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاهاست. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم . بوی ناب “آدم” می دهند. . .

[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 21:43 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

 

دلم می خواهد دلتنگی کنم
بی این " آرام بگیر " ها!

می خواهم آرام رو به رویت بنشینم،
تو بفهمی چه مرگم است!

می خواهم تو شعرم کنی!
شعری با واژه های فاخر لبریز، با قافیه های بی قرار!

دلم می خواهد مرا ببوسی!
نه از آن بوسه های بی تکلف تابستانی!
نه برای آخرین بار نراقی ...
بوسه ای مملو از حرف!
که فریادی باشد بر التهاب گونه هایم ...
جایی نزدیک گوش ها ...

آنوقت صدایم کنی ...
یک بار هم شده ... بی آنکه دلم بخواهد!
فریادم کنی و پژواک صدایت هزار اسم شود!!
[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 23:22 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
سلام دوستان عزیز من نمیتونم برای کسی نظر بدم تو قسمت نظرات نمیدونمم ایراد از کجاااااااااااااااااااس یکی کمکم کنه لطفا
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 7:16 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

 

دکتر علی شریعتی


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
...و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو

[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:30 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
  بعضي حرفها مال نگفتن اند...مال الوده نشدن در

     دايره ي كلمات...همانجا كنج پستوي دل كه

         باشند,حرمت دارند...زاده كه شوند...

                      انگار مرده اند . . .

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 20:2 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

dostane aziz. mokhatabe man shakhse khasi nist. lotfan kasi be khodesh nagire. vali moteasefane haghighat dare...


حالم بد است.



حالم بد است ای مردم، حالم بد است.


حالم بد است، از رفتارهایتان حالم بد است،

از طرز رانندگیتان،

از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف،

از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران!

از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی،

از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی،

از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران،

 از آشغال ریختنتان در خیابان و جوی جنگلها!

از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل جرح و قتل!

از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان،

از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره!

از یکی نبودن حرف و عملتان!

از تعارفهای بی موردتان،

از غیبت کردنهای بسیارتان!

از تغییر نظرهای یک ساعته تان!!!

از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار،

از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان!

از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان!

از عشقهای یک شبه تان!

از انتخاب دوستانتان بر مبنای نوع خودرواش!

از چاپیدن یکدیگرتان!

از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان!

از بی مطالعه بودنتان!

از تن دادن و دل ندادنتان!

از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان،

از رفتارهایتان در پاتایای تایلند وآنتالیای ترکیه،

از عدم رعایت نظافت شخصیتان،

از فروختن شرفتان به قیمت یک سال . . .!

از مدرک گرا بودنتان،

از کلاس گذاشتنهای بی موردتان،

از جوکهای قومیتی تان و برای دیگر هموطنانتان،

از نژاد پرستیتان،

از خواب دو هزار و پانصد ساله تان!

از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان!

از مصرفگرا بودنتان و کلاس دانستن آن،

از قسطی خریدن اتوموبیل بنزتان برای فخر فروشی!

از رقصیدنتان در مهمانی با روسری!

از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و !!! ....


 


از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است،

خیلی هم بد است.

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 21:40 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
 

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

آبرويم را نريزي ، دل !

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است ...

 

(مهدی اخوان ثالث)

[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 11:53 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،
این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

    [ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 20:3 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    دلم ژاستیل میخواد ای خدا هیشکیم نمیره برام بگیره من       

                            میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااام

     

    [ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 22:41 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
     

    من

    پری کوچک غمگینی را

     میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

     و دلش را در یک نی لبک چوبین

    مینوازد آرام ، آرام

    پری کوچک غمگینی

    که شب از یک بوسه میمیرد

    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

     

     

    دوستان عزیز ببخشید هنوز جواب کامنت هاتون رو ندادم .  . .

     

     

    [ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 8:37 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه

    بدست آورده ای و در قبال آن چه از

     دست داده ای

    [ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 0:14 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم


    اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم


    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی


    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود


    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه


    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته


    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب


    می گفت :


    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری


    به جان دلبرش افتاده بود- اما


    طبیبان گفته بودندش


    اگر یک شاخه گل آرد


    ازآن نوعی که من بودم


    بگیرند ریشه اش را و


    بسوزانند


    شود مرهم


    برای دلبرش آندم


    شفا یابد


    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را


    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده


    و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه


    به روی من


    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من


    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و


    به ره افتاد


    و او می رفت و من در دست او بودم


    و او هرلحظه سر را


    رو به بالاها


    تشکر از خدا می کرد


    پس از چندی


    هوا چون کوره آتش زمین می سوخت


    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت


    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟


    در این صحرا که آبی نیست


    به جانم هیچ تابی نیست


    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


    برای دلبرم هرگز


    دوایی نیست


    واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و


    من در دست او بودم


    وحالا من تمام هست او بودم


    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟


    نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟


    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت


    که ناگه


    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه


    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت


    نشست و سینه را با سنگ خارایی


    زهم بشکافت


    زهم بشکافت


    اما ! آه


    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد


    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد


    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را


    به من می داد و بر لب های او فریاد


    بمان ای گل


    که تو تاج سرم هستی


    دوای دلبرم هستی


    بمان ای گل


    ومن ماندم


    نشان عشق و شیدایی


    و با این رنگ و زیبایی


    ونام من
    شقایق شد




    (منبع وبلاگ راز شقایق)
    [ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ] [ 20:21 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود ..

    در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند حضرت عزرائیل رو دید و پرسید:آیا وقت من تمام است؟

    حضرت عزرائیل گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .

    در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

    کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم .

    فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

    از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت
    كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.

    بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

    در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

    وقتی با حضرت عزرائیل روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه
    فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

    حضرت عزرائیل جواب داد : اِاِاِا شمايييييييد نشناختمتون !!!

    [ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ] [ 0:5 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    نازي : بيا زير چتر من که بارون خيست نکنه
    مي گم که خلي قشنگه که بشر تونسته آتيشو کشف بکنه
    و قشنگتر اينه که
    يادگرفته گوجه را
    تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
    راسي راسي ؟ يه روزي
    اگه گوجه هيچ کجا پيدانشه
    اون وقت بشر چکار کنه ؟
    من : هيچي نازي
    دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
    وقتي آهنا همه تموم بشه
    اون وقت بشر
    لباسارو مي کنه و با هلهله
    از روي آتيش مي پره
    نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
    اگه با هم بخوريم
    هلهله هاي من وتو
    چطوري ثبت مي شه
    من : عشق من
    آب ها لنز مورب دارند
    آدمو واروونه ثبتش مي کنند
    ژسمون تو آب برکه تا قيامت مي مونه
    نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
    من : من سياه و تو سفيد
    نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
    من : نمي دونم والله
    چتر رو بدش به من
    نازي : اون کسي که چتر رو ساخت عاشق بود
    من : نه عزيز دل من ، آدم بود

     

    استاد حسین پناهی (روحش شاد )

    [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 14:25 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    می‌اندیشم که گناه،


    تکرار تجربه‌هاست


    و شیطان از دریچه‌ی ‌صدف پوسیده‌یی سرک کشیدُ گفت:


    «خداوند، اداره‌ی ‌جهان را به انسان سپرده‌ است!»


    در ساحل بودم،


    از مرغ دریایی ‌ندا رسید


    هیچ کلمه‌یی ‌سفیدی‌ حضور مرا آیینه نمی‌شود!


    گوش دادم به سقوط بلوط پیر،


    در جنگل انبوهِ پشت سرم...


    و باد، ندا داد :


    « راز جاودانگی ‌را در قوزک پایش بخوان! »


    و نهال نو می‌گفت:


    « روز و شب حیات مرا کفاف می‌دهد! »


    زمستانی‌ از پی ‌زمستانی‌ می‌گذشت،


    تا در بامدادی ‌سفید


    شعله‌یی ‌در هیات زنی ‌دستش را بر شانه ی‌سردم گذاشت ...



    « حسین پناهی »


    [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 0:38 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    ممنون از دوستانی که لطف زیادشون شامل حالم میشه و هیچ وقت تنهام نمیزارن و

    ممنون از کسایی که بهم فحش میدن منو این همه خوشبختی محاله

    [ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 0:25 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    ما بی صدا مطالعه می کردیم
    کتاب را که ورق می زدیم
    تنها
    گاهی به هم نگاهی....
    ناگاه
    ...انگشتهای هیس !!!!!
    ما را
    از هر طرف نشانه گرفتند
    انگار
    غوغای چشمان من و تو
    سکوت را
    در ان کلاس رعایت نکرده بود !...

     

    [ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 16:13 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    امروز ظهر شیطان را دیدم !

    نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

    گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

    شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

    گفتم:…

    ...به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

    گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

    شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی
    [ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 18:31 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    سلام یه حرفایی هست که شاید هیچوقت نتونم به زبون بیارم نمیدونم تا حالا این همه ترسو نبودم همیشه حرفمو میگفتم و هرچه باداباد شاید این تنها وقتیه که دارم محتاطانه عمل میکنم از این شخصیت بدم میاد اره نمیتونم تحمل کنم که دارم عین دخترای ترسو از عواقب کاری که میخوام انجام بدم میترسم وای که چقد عوض شدم حالم داره به هم میخوره نه نمیخوام میخوام هستی سابق باشم میخوام دلم واسه مامانم تنگ شده کاش میتونستم برم پیششون اخ که چقد امشب شب بدیه مثل چند سال پیش شدم نه نباید بشم نه باید بزارم شکستم بده من میتونم من من م ن

    [ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 23:50 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی

     

                                   جفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی

    [ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ] [ 23:44 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    یک زنم

    زنی که فرق زیادی دارد با تو

    لااقل تفاوت دیگری هم برایم قائل شو

    عمرم را از عرض حساب کن

    مانند ، عرض خوشبختیم

    عرض داشته هایم

    عرض حقم ، حقی که مستحقش هستم

    و

    عرض ، ارزشهایی که به من میدهید

    آنوقت خواهی دید

    که

    نوزادی نو پایم .

     

    دوستان عزیز هرکس میدونه این شعراز کیه لطفا تو نظرات بهم بگه. . .

    دوستون دارم

    [ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 8:43 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

     گاه یک سنجاقک
          
              به تو دل می بندد
         
                 و تو هر روز سحر
                  
          می نشینی لب حوض
                 
              تا بیاید از راه
        
       از خم پیچک نیلوفرها
          
        روی موهای سرت بنشیند
         
             یا که از قطره آب کف دستت بخورد
            
             گاه یک سنجاقک
                   
          همه معنی یک زندگی است

    [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 22:33 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

     سال نو میلادی رو به همه تبریک میگم

    [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 22:19 ] [ هستی ایرانی ] [ ]

    از همان ابتدا دروغ گفتند!

    مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

    پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!

    از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

    اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

    که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

    می بینی

    قصه ی عشقمان!


    فاتحه ی دستور زبان را خوانده است

    [ جمعه دهم دی 1389 ] [ 7:6 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
     

     

    روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
    شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
    زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمیدانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
    زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
    با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
    به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
    زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
    شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
    عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرفهای دلتان را بیان کنید.

     

    [ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 19:33 ] [ هستی ایرانی ] [ ]
    درباره وبلاگ

    خسته‌ام
    خیلی خسته
    به من جایی بدهید
    می‌خواهم بخوابم
    یک تخت خالی
    یک دنیای خالی
    یک قلب خالی. . . .
    لینک دوستان